مثل همیشه!نمیدونم!
سلام. تقریبا یک سال و نیم دیگه مونده...بعدش راحت میشم! دیگه میتونم کارایی رو بکنم که دوست دارم نه کارایی که اجباریه...البته همیشه اجبار وجود داره...که لازمه!دیگه اونم نباشه که نظام هستی مختل میشه! اما خدارو شکر که الان سالم هستم...سایه پدر و مادر بالای سرمه...یه فرشته...یه برادر...و یه خواهر.که اونارو با هیچی عوض نمیکنم.خدا حفظشون کنه. از خودم متنفر شده بودم...چون فقط زمانیکه به خدا احتیاج دارم،نماز می خونم؛دعا مبکنم و...لعنت بر این شیطون!لعنت! خسته شدم اینقدر درس خوندم...نه اینکه خسته شده باشما...منظورم اینکه احتیاج به استراحت دارم...هنوز یه هفته از امتحانا گذشته دمارمونو در آوردن! آخ که دست مدیر مدرسه ندای زینب درد نکنه اینقدر که اهمیت به دانش آموزاش میده...دیگه پول که اومد وسط همه چی رفت کنار...از همین جا بهتون توصیه میکنم که توی این مدرسه نیاین...! یه میز ندارن تو کلاس ما بذارن...اگر هم داشته باشن اندازه بجه های دبستانیه! اونوقت چه قدم ادعاشون میشه...! اصلا همشون برن بمیرن...ارزش ندارن خودمو به خاطرشون ناراحت کنم... . من موفق میشم و همهشونو مثه یه سوسک زیر پاهام له میکنم.... -خیلی وقته! آره!از خیلی وقت پیش باید میفهمیدی...باید میفهمیدی که لیاقت نداری....لیاقت چیزایی که داری از خانواده و خواهرتو و...گرفته تا خدا. -میدونستم!اما نمیخواستم قبول کنم.میدونستنم که اینا از لطف کسی هست که منو آفریده.میدونستم.اما به خودم دروغ میگفتم. -دور شدی دختر!خیلی دور شدی...از دنیا عقب نیستی،از خودت عقبی.دور شدی از خودت! -آره!میدونستم.گم کردم خودمو...خیلی وقته.از شهریور89 خودمو گم کردم.خیال میکردم که خودم و خدامو پیدا کردم.اما نه!اشتباه میکردم.تا چند ماه اول که نمیدونستم اصلا کجام!!؟ آدمای دورو برم کی هستن؟!! خسته نشدم از زندگی کردن.چه خوب چه بد میگذرده.فقط امیدوارم که بیزار نشم از زندگی کردن. کنکور و فیزیک و حسابان همه برن به درک! از جمله مدرسه ام!همشون! همشونو که حق لذت بردن از زندگی رو ازم گرفتن،میکشم. -خودت میتونی از زندگی لذت ببری!به دیگران ربط نده!خودت مسئول زندگیتی! -آره! میدونم! ولی دیگه وقتی آدم مجبور میشه،چیکار باید بکنه. سلام. نمیدونم واقعا کدوم وری هستم؟!!!؟ وقتی که آدم مذهبی میشم یه جور مشکلات دارم،وقتی نیستم یه جور مشکلات و عذاب وجدان و...دارم. این روزا من همیشه زیارت عاشورا میخوندم،دعا میکردم،نماز میخوندم،ولی الان نه.اصلا احساسی به این چیزا ندارم.نمیدونم چرا اینطوری شدم؟ خودمو گم کردم.خیلی از خودم دور شدم.از خدام دور شدم.از خانواده ام دور شدم،از دوستام،از همه کس و همه چیز. نمیخوام بگم که از این آدمایی بودم که جای مهر رو پیشونیشون میموند؛نه! ولی نسبت به الان بهتر بودم و احساسات بهتری داشتم(حداقل نسبت به خودم) یه جا خوندم که هدف اصلی دین باید این باشه که بهشت رو به قلب آدم بیاره. اما من...! بگذریم!!! دعا کنید که خودمو بتونم پیدا کنم. خدا نگهدارتون! تقریبا هر انسانی در
مرحله ای از زندگی اش به این موضوع فکر میکند که اگر دنیا و مردم و شرایط بر وفق
مراد بودند حتما او وضعیت بهتری داشت و شخصیت مهمی به غیر از اینکه الان هست میشد. ولی یک توصیه:به جای
فکر کردن به این چیزها و وقت تلف کردن و افسوس خوردن،این داستان قدیمی را
بخوانید.مطمئنا به نتیجه بهتری خواهید رسید. در روزگاران
قدیم،پادشاهی زندگی میکرد که فقط یک پسر داشت.وقتی شاهزاده دوران کودکی را پشت سر گذاشت،پدرش
تصمیم گرفت اورا نزد پیری که به خاطر دانای اش شهره خاص و عام بود بفرستد تا از وی
مردی شیردل،زبردست و فرهیخته بسازد. وقتی شاهزاده جوان
نزد پیر خردمند حاضر شد،خواست تا "راه موفقیت" را به او نشان دهد. پیر دانا
گفت:"راه رابه تو نشان خواهم داد ولی به خاطر داشته باش که سخنان من مانند
ردی روی شن،ناپدید میشوند.پس سعی کن آنهارا خوب به خاطر بسپاری.در این مسیر نشانه
هایی وجود دارد.تو با سه در برخورد خواهی کرد.روی هر یک فرمانی نوشته شده است.هر
کدام را به دقت بخوان و به آن عمل کن.سعی نکن که از آنها روی برگردانی،چون در این
صورت محکوم خواهی بود که در تمام عمرت با آنها روبرو شوی.هر چه بیشتر فرار
کنی،بیشتر با آنها برخورد خواهی کرد و بیشتر اذیت می شوی.اکنون به جاده ای که پیش
رو داری وارد شو تا به موفقیت برسی." سلام. تو زندگی قرار نیست
که به درد کسی بخوریم؛یعنی حتما نباید اینطور باشه.اصلا مگه میشه به درد
نخوریم؟این یه جور توهینه...هم به خودمون و هم به خدا.توهین به خودمون چون این خود
ما بودیم که تا اکنون توانستیم زندگی کنیم.زندگی کردن راحت نیست ولی سخت هم
نیست.توهین به خدا چون خدا مارو بهترین آفریده ی خودش قرار داده.از خورشید بگیر با
اون عظمتش...تا مورچه به اون کوچکی.همشون به درد میخورن.اونوقت ما انسان ها به درد
نخوریم؟ دوست من!تمام انسان
ها در مرحله هایی از زندگی شان احساس سرخوردگی و نا امیدی میکنن.اما آیا باید
بشینن و همش با خود تکرار کنند که من خوب نیستم،هیچ کس منو دوست نداره،هیچ کس منو
درک نمیکنه،هیچ کس بهم اهمیت نمیده،پس ایکاش من بمیرم! چرا باید به خاطر
دیگران خود را سرزنش کنیم؟چرا باید اینقدر به دیگران و حرف هاشون و رفتاراشون و
کاراشون اهمیت بدیم؟چرا باید دیگران واسمون مهم باشن؟ خودمون واسه خودمون
باید مهم باشه.باید نظر خودمون مهم باشه.خودمون به خودمون اهمیت بدیم. اما خیلی این مساله
را فراموش میکنن. زندگی مثل یک رودخانه
در جریان است.چیزی به دست می آوری و چیزی را از دست میدهی.خیلی از اتفاقاتی که
امروز می افتد یک جوری به گذشته مان برمیگردد.افرادی را که دوستشان نداری برای
همیشه کنار میگذاری.خیالت راحت باشد و به زندگی ات بچشب.به خداوند مهربان و قادر
تکیه داشته باش.کار ها کم کم درست میشود.جواب خوبی هایت را به زودی
میگیری.آرزوهایت کم نیستند اما به آنها زمان بده و امیدوار باش.زندگی ات خوب میشود.به
زودی از تنهایی در می آیی. این پاراگراف آخرو من
نگفتم!ستاره ها گفتن!![]()
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |
